چرا تا این صفحه باز میشه حس نوشتنم میپره؟ بعد هی آسمون و ریسمون میبافم بهم؟
آرمان از واحد ما رفت. خوب شد که رفت وگرنه کار دست خودم میدادم. باز هم انگار خدا جایی که دید من اراده تصمیم گیری و عمل کردن ندارم دست بکار شد. از رفتنش شوکه شدم. زر و زر گریه هم کردم. انگار که رفته و مرده. یا اصلا از محل کار رفته. روز دوم هم داغون بودم..هی چشمهام پر از اشک میشد. روز سوم که پنج شنبه و دیروز بود عادی و خوب بودم. اما توی این دو روز کلی کار اشتباه انجام دادم از بس که تمرکز نداشتم.
قراره تا آخر هفته جاممون عوض بشه. اینکه بهتر میشه یا بدتر و یا اینکه اصلا توی شرایط تغییری ایجاد نمیشه رو نمیدونم. فقط میدونم که توی این ۳ ماه تابستون و این چند روزه که از پاییز گذشته این سومین تغییریه که رخ میده و توی هر کدومش هم من اول قاط زدم و روانی شدم بعد دیدم اوضاع خوبتر شده. توی این سومی هم امیدوارم که اینطور باشه.

