جمعه 6 مهر ماه سال 1386

 

چرا تا این صفحه باز میشه حس نوشتنم میپره؟ بعد هی آسمون و ریسمون میبافم بهم؟

آرمان از واحد ما رفت. خوب شد که رفت وگرنه کار دست خودم میدادم. باز هم انگار خدا جایی که دید من اراده تصمیم گیری و عمل کردن ندارم دست بکار شد. از رفتنش شوکه شدم. زر و زر گریه هم کردم. انگار که رفته و مرده. یا اصلا از محل کار رفته. روز دوم هم داغون بودم..هی چشمهام پر از اشک میشد. روز سوم که پنج شنبه و دیروز بود عادی و خوب بودم. اما توی این دو روز کلی کار اشتباه انجام دادم از بس که تمرکز نداشتم.

قراره تا آخر هفته جاممون عوض بشه. اینکه بهتر میشه یا بدتر و یا اینکه اصلا توی شرایط تغییری ایجاد نمیشه رو نمیدونم. فقط میدونم که توی این ۳ ماه تابستون و این چند روزه که از پاییز گذشته این سومین تغییریه که رخ میده و توی هر کدومش هم من اول قاط زدم و روانی شدم بعد دیدم اوضاع خوبتر شده. توی این سومی هم امیدوارم که اینطور باشه.

پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386

 

تقریبا ۱۰ روزه که رفتم سر کار جدید. ۱۰ روزی که مثل برق و باد گذشت. فکر میکردم این روزها خیلی بهم سخت بگذره. روزهای اول و آشنا نبودن... اما خیلی زود گذشت.

امروز اما حس بدی دارم. نمیدونم چرا از ظهر بعد از اینکه همزاد موضوع ترشیدگی و بقیه چیز شعراشو پیش کشید یکهو حالم بد شد.

 

الان نوشتنم نمیاد. باید بیام مفصل بنویسم. نمیدونم چرا انقدر خرم من. خدایا یکیو از تو آسمون بنداز توی دامن من.... کار دست خودم میدماااااا

چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386

 

از صبح تا همین چند لحظه پیش خوب بودم. یعنی انقدر غرق کار بودم که چیزی را نفهمم و حس نکنم. اما همینکه پایم را توی این محیط مسخره کار میگذارم یکهو انگار زیر و رو میشوم. باز الان الکی یکم دپرس شدم. اما فقط یکم.

یا شایدم خودم کرمم میاد که فکر کنم دپرس شدم. هرکی ندونه خودم که خوب میدونم که یک مرضی دارم علاج ناشدنی به اسم کرررررررررم... که هربار در زمینه ای این موجود به جونم میافته مدتها زمان میبره تا فروکش کنه... یا اینکه بالاخره باید یکجوری تخلیه اش کنم که اغلب به پشیمانی از نوع مفرط دچار میشم.

همین....