جمعه 12 مرداد ماه سال 1386
این کار جدید از من انرژی میگیرد اساسی. بدیش این است که هرموقع حس نوشتن می آید نمیتوانم بدو بدو بیایم و بنویسم. شبها هم که وقتی برمیگردم خانه دیگر حسی نمانده برای حرف زدن . هرچههست خستگی ست و خواب آلودگی.
الان هربار که به فردا فکر میکنم یکهو دلم میریزد. اینکه باید در برابر این دو موجود چه رفتاری پیش بگیرم و چکار بکنم. اینکه اصلا فردا چه خبر هست. چه میشود...چه نمیشود.
خوابم می آید.
