شنبه 14 مهر ماه سال 1386

 

این هوا، هوای توست عزیزم. تو را به یادم می‌آورد... شبهای با هم بودنمان را، شبهایی که ذره ذره در قلبم نفوذ کردی. این هوا هوای با تو بودن است عزیزم. دلم هوایت را کرده. دلم آن سرمای صندلی های سفید و چرم ماشینت را می‌خواهد و دستهایت که گرم بود. گرم بودند؟ یادم نیست. آغوشت را اما یادم هست که گرم بود و داغ بود و دوست‌داشتنی بود برایم. توی ِ سرمای ِ آن خانه خالی بغلم می‌کردی و بدنم گرمای ِ وجودت را می‌بلعید، واقعا می‌بلعید.

پنج‌شنبه موقع بوسیدن امیر باز آمدی به یادم. همان موقع که محکم بغلم کرده بود و من چندتایی بوسه ریز روی ِ گردن و صورتش گذاشتم و بعد بغضم گرفت. نمیخواهی دست از سر من برداری نه؟ مدام، هر لحظه و هرجا باید بیایی و بنشینی و گند بزنی به احوالاتم؟ میدانی تا همین امروز چند بار، چندین بار اینطور به بغض کشاندیم؟ نمیدانی که.... نمیدانی و همه دلخوشیم به این ندانستنت است. دلم میخواهد بدانم تو هم موقع بوسیدن کسی بیاد ِ آغوش ِ من می‌افتی. میدانم که این هزارمین باریست که چنین چیزی را یا میگویم یا می‌نویسم اما خوب...وقتی جوابی برای سوال نیست، سوال مدام و مدام تکرار می‌شود. هی لعنتی! لعنتی! لعنتی. الان کجایی؟ افطار کردی و سریالت را دیده‌ای و احتمالاً راه افتاده‌ای توی ِ خیابان.  لابد قبل از افطار باشگاه هم رفته‌ای. شاید هم هنوز کماکان لمیده باشی توی ِ خانه. شاید هم در آغوش ِ کسی باشی، یا کسی در آغوشت. شاید رفته‌ای توی ِ همان کافی‌شاپهایی که می‌رفتیم و نشسته‌ای روبرو و یا کنارش و حرف می‌زنید. چمیدانم که داری چه غلطی میکنی و آنوقت من باز بغض کرده‌ام و باز دلم هوای ِ تو لعنتی را کرده و باز نشسته‌ام چرت و پرت میبافم که چه بشود، خدا میداند.

 

شنبه 7 مهر ماه سال 1386

 

دقم میاد..دقم میاد.

من دلم میخواد بزنم به سیم آخر. مثلا میدونی الان چی دلم میخواست؟ اینکه یک خونه مجردی داشتم...ولو میشدم توی تخت. گوشیمو میگرفتم دستم و اس ام اس میزدم به آرمان که: میایی پیشم؟ احتمالا فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم، یا اذیت. شاید زنگ میزد و میپرسید که جدیم یا نه...شایدم کاملا جدی میگرفت و میگفت آره میام. بعد پا میشدم. یک تاپ و دامن سکسی میپوشیدم. همون تاپ سفیده که بندهای نازک داره و بدون سوتین باید پوشیدش. سفید تا برنزگیمو بیشتر نشون بده. آرایش میکردم خفن. با سیگار و مشروب. مینشستم تا بیاد. از در هم آمد تو مهلت نمیدادم. همونجا دم در میچسبوندمش به دیوار و میبوسیدمش و لب میگرفتم و میچلوندمش. ولی میدونی... دلم نمیخواد از ماچ و بوسه و بغل بیشتر بشه. دلم میخواد کنارش ولو بشم و آروم آروم همو لمس کنیم...نوازش کنیم و حرف بزنیمو ببوسیم. دلم نمیخواد برهنه برهنه باشیم. دلم نمیخواد صکص داشته باشیم. دوست دارم ببوسمش...در حالیکه ولو شدیم تو بغل هم..بعد هر کدوم یک سیگار روشن کنیم و با دودش لب بازی کنیم.

 

سر کار وقتی میاد و آروم نوازش میکنه سست میشم. وقتی دستشو میکشه رو دستم. وقتی کنارم روی اون سکو نشسته و آروم انگشتشو میکشه روی رونم. دلم میخواد چنگ بندازم توی موهاشو و لیسش بزنم. ح ش ر ی نیستم الان. فقط عجیب دلم یک آغوش میخواد و فعلا هیچکس دیگه ای رو جز آرمان نمیتونم تصور کنم. تصور اینکه شل و وا رفته فرو بره تو آغوشم برام جالبه. مثل بچه های کوچولو...مثل تو...مثل تو... مثل تو وقتی که بغلم میکردی سفت و سخت و بعد آروم کنارم دراز میکشیدی. مثل تو وقتی مثل بچه ها تو بغلم میخوابیدی. مثل تو وقتی ریز و آروم بوسه های کوچک روی لب و گونه و پیشونی و گردنم میزاشتی.

هی آرمان... کاش تو محل کار باهات آشنا نشده بودم. وگرنه مطمئن باش برای بوسیدنت پیشقدم میشدم.

جمعه 6 مهر ماه سال 1386

 

چرا تا این صفحه باز میشه حس نوشتنم میپره؟ بعد هی آسمون و ریسمون میبافم بهم؟

آرمان از واحد ما رفت. خوب شد که رفت وگرنه کار دست خودم میدادم. باز هم انگار خدا جایی که دید من اراده تصمیم گیری و عمل کردن ندارم دست بکار شد. از رفتنش شوکه شدم. زر و زر گریه هم کردم. انگار که رفته و مرده. یا اصلا از محل کار رفته. روز دوم هم داغون بودم..هی چشمهام پر از اشک میشد. روز سوم که پنج شنبه و دیروز بود عادی و خوب بودم. اما توی این دو روز کلی کار اشتباه انجام دادم از بس که تمرکز نداشتم.

قراره تا آخر هفته جاممون عوض بشه. اینکه بهتر میشه یا بدتر و یا اینکه اصلا توی شرایط تغییری ایجاد نمیشه رو نمیدونم. فقط میدونم که توی این ۳ ماه تابستون و این چند روزه که از پاییز گذشته این سومین تغییریه که رخ میده و توی هر کدومش هم من اول قاط زدم و روانی شدم بعد دیدم اوضاع خوبتر شده. توی این سومی هم امیدوارم که اینطور باشه.

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

 

میل بوسیدن آرمان عجیب توی وجودم زبانه میکشد. بغل کردن و بوسیدن. یکجور میک لاو .... بوسیدن مهربانانه و عاشقانه. نه بوسیدن شهوتناک...چیزی که به صکص بینجامد.

امروز اگر من جای آرمان بودم...آن لحظه که آمد توی اتاق و محکم و تند آمد سمتم و من عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار، جای آن ماست بازی درآوردن حتما طرف را سفت و سخت میگرفتم و میچسباندمش به دیوار و میبوسیدم و میبوسیدم و میبوسیدم تا میان بازوهایم نرم بشود.

یعنی عجیب دلم میخواست اینکار را بکند. اما مثل تاپاله ایستاد جلویم تا هی سرم را پس بکشم. آخرش هم به جای بوسیدن زبانش را کشید روی لبم که بیشتر لجم را درآورد. آنوقت هی میگوید که من بیحال نیستم. بیحال و تاپاله ای اساسی.

خل شدم. همین و تمام. انگار نه انگار اینجا محل کار است. ۳ تا آدمی آنجا هستند که اگر گندی بالا بیاید باعث میشوند عالم و آدم بفهمند . چه خانواده...چه دوستان و چه هزارها نفر دیگری که مثلا باباجان پیششان آبرو دارد. اما خل شده ام. دوست دارم آرمان را سفت و سخت بچلانم. دوست دارم کرم بریزم. دوست دارم اذیت کنم. دوست دارم.

 

اه.... دخترک دیوانه

پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

 

آمدم دیسکانکت شوم که یکهو میل نوشتن توی وجودم جوشید و آمد بالا...شدید شدید. اما تا این صفحه کوفتی جان کند و باز شد حسم انگار از بین رفت. به همان سرعتی که آمد بار و بندیلش را جمع کرد و رفت. حتی یادم نیست در مورد چی میخواستم بنویسم.

یعنی راستش راب خواهی یادم هست. درباره آرمان بود. میخواستم حسهایم را بنویسم و تجزیه و تحلیلشان کنم. تازگیها حس میکنم که خودم را گول میزنم. خودم را گول میزنم و این بدترین کاریست که یک نفر میتواند با خودش بکند.

امروز وقتی بعد از آن دلخوری دوباره و همیگی آمدم پایین و سرم روی میز بود و با لی لی حرف میزدم و میپرسیدم: چطور میشود حساسیتت را به یک آدم کم کنی و اینکه اصلا چطور میشود روی یک نفر انقدر حساس باشی؟ وقتی جوابمر داد: شاید خیلی دوستش داری! دلم هری ریخت پایین. از تکرار تجربه تلخی که با تو داشتم میترسم عزیزم. بخصوص که میدانم این آدم، آدم دوست داشته شدن نیست. آدم مطمئنی برای حسهای من نیست. از دروغ گفتن به خود و گول زدن خود که بگذریم بیشتر فکر میکنم مشکلم با خودم این است که خودم را نمیشناسم. نمیفهمم.... نمیتوانم خودم را تجزیه و تحلیل کنم و این بدترین حالتیست که میتواند وجود داشته باشد.

اوکی. من از آرمان خوشم می آید...قبول! اما حقیقت این است که من از آرمانی خوشم می آید که توی ذهنم وجود دارد و نه این آدمی که میبینم و در واقعیت وجود دارد. نه این آرمان با این اخلاق و طرز تفکر. امروز وقتی جون پرسید آرمان داره با دوست دخترش تلفنی حرف میزنه؟ و درست وقتی بعد از اینکه من گفتم نه، با هیجان و برق شیطنتی که توی چشمهاش بود پرسید: ویچ وان؟ ویچ وان مستر جون؟ این اکباتان/ پاسداران/ و... جای سومی که به زمزمه گفت و نفهمیدم رسما دلم میخواست بگوبم تویسرش. شاید هم سر همین شد که چند دقیقه بعد باز تند حرف زدم. البته که او هم به شدت چس و ننر و مسخره و مزخرف هست اما خوب...شاید او هم راجع به من ذهنیت هایی دارد. درون آدمها را که نمیتوانی ببینی.

برایم جالب است. مما نه با هم کنار می آییم. نه از هم میگذریم. وقتی میبیند من ناراحت و عصبانیم می آید جلو و حرف میزند. هوایم را دارد. بهانه تراشی میکند برای بالا رفتن من. از آنطرف جوری رفتار میکند که انگار دشمن هزار ساله اش هستم. منهم همینطور. از این طرف برایش میوه نصف میکنم و مواظبش هستم. از آنطرف میخواهم سر به تنش نباشد و عقم میگیرد ازش. قاط زده ام. هر دومان متناقضیم. شبیه شبیه هم. بنظرم هیچوقت هیچ آدمی را اینطور شبیه به خودم ندیده ام. شاید هم به همین دلیل ساده است که نقاط ضعفمان یکیست و خوب میتوانیم همدیگر را برنجانیم.

با اینحال من میدانم که این آدم، آدم ِ من نیست. این آدم مرد ِ من نیستو من مرد ِ هرزه نمیخواهم. این حس ِ مالکیت و انحصار طلبیم را نمیتوانم با آدمی اینچنین ارضا کنم. مدام باید هول و ولا داشته باشم. تو هرچقدر هم که مزخرف بودی عجیب بهت اعتماد و اطمینانداشتم. مطمئن بودم اگر این آغوض گشوده میشود فقط برای من هست و نه هیچکس دیگر. اگر پای ِ تلفن میبوسیم فقط مختص من اینکار را میکنی و نه بر اساس یک عادت با همه آدمهایی که می آیند و میروند. جز آن یکشب که شاخکهایم بد تکان خورد و آخر هم نفهمیدم تو آنشب را با کسی بودی یا نه، هیچوقت دیگر حس عدم اطمینان نداشتم. همیشه مطمئن بودم اگر هستی فقط با منی. اگرچه من فقط با تو نبودم.

باز میبینی. مخاطب این وبلاگ تو شده ای. نمیخواهم ازت اسم ببرم. کسی را هم که ندارم. خودت هم که نیستی. بگذار فکر کنم و دلم خوش باشد که میتوانم انقدر راحت با تو حرف بزنم و دردو دل کنم. اگرچه هیچ پاسخی نخواهم گرفت.

راستی اگر ایمیلت را داشتم هم بد نبودها...یا اگر اهل اینترنت بودی. چه احساسی پیدا میکردی اگر آدرس وبلاگم را برایت میفرستادم؟ هان؟ شوکه میشدی؟

یادت هست که گفتی آن دوست دختر قبلیت که آنهمه دوستت داشت میخواهد یک کتاب از تو بنویسد. همه آزار و اذیت هایت؟ اینهم همان است دیگر. میبینی چقدر مشهورت کرده ام؟ اینهمه آدم توی این دنیای مجازی خواندنت و به عاقبتت، عاقبتمان، وضعین و شرایطت علاقه مند شدند. بزرگت کردم. سر و شکل و پر و بالت دادم. آنقدری نبودی که گفتم. اما اقنرد گفتم که خودم هم باورم شد.

حالا شده حکایت این آرمان ت خ م ی. آنقدر به پر و پای احساسم میپیچم، آنقدر به پر و پای کارها و رفتارش میپیچم تا چیزی که اصلا بزرگ نیست هی بزرگ و بزرگتر بشود. آنقدر که باز درسته بیافتم تویش و هی دست و پاهای مذبوحانه بزنم برای بیرون آمدن. میدانم که باید چشمم را برویش ببندم و بیخیالش بشوم. نباید توقعاتی که از تو داشتم، حسی که از تو داشتم و میگرفتم را در وجود این آدم جستجو کنم که میکنم بیخیل هم نمیشوم. میدانم که نباید اینکار را بکنم و باز تکرار و تکرا و تکرار امیدهای واهی و پوچ و الکی و خود گول زدنهای بی پایان.

 

احمقم دیگر. احمق که شاخ و دم ندارد.

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386

 

امروز تولدت بود اما اصلا یادم نبود. از صبح بازها و بارها تاریخ رو نوشتم و یادم نبود که تولدته. تا اینکه ستو زنگ زد و گفت که آن دو تا اراذل تهرانند و خواست که قرار بزاریم. بعد از تلفنش تازه یادم افتاد که امروز تولدته.

میدانی. از همان روز قبل از تولدم که حس کردم زنگ نمیزنی و ازت خبری نمیشود تا همین امروز از دلم پر کشیده بودی و رفته بودی. البته منظورم این نیست که حلا باز برگشتی. امروز خیلی کمتر از دفعات پیش این آمدن آن دو تا اراذل توجهم را جلب کردو ذهنم را مشغول. زودم یادم رفت. راستش را بخواهی دیگر حوصله ندارم فکرم  را و وقتم را تلف تو بکنم. خیلی وقت است میدانم که تو ارزشش را نداشتی و نداری، اما چکار کنم که هر از گاهی دوز احساساتم زیادی میزند بالا و با هیچ منطقی نمیتوانم رامش کنم. اما وقتی آرام میشوم و خوب میشوم و دوره احساساتی بودنم تمام میشود همه منطق‌ها حقیقی و واقعی میشوند و خوشحالم از اینکه نیستی. نه.... این را دروغ گفتم. اگرچه بودنت خیلی عذابم داد، همانطور که نبودنت، اما همیشه دوست داشتم که باشی. هنوز هم دارم. اینکه میگویم از دلم رفتی معنیش این است که ازت بریدم. از امیدهای واهی بریدم. دیگر فکرت را نمیکنم، یا سعی میکنم که نکنم. میدانم که این انتظار و امید برای بازگشت و با هم بودن بی فایده است. خیلی بی فایده است.

خدا را چه دیدی. شاید اصلا اگر روزی ببینمت و رو در رویت قرار بگیرم بفهمم که اصلا دوستت ندارم. تحملت را هم حتی. اما حالا که دوری و در دسترس نیستی و بنظر هم نمی آید که در دسترس باشی گاهی نافرم میشوی ملکه ذهنم.

از روزی که بیخیال تو شدم، آرمان هم برایم رنگ باخته. دیگر وقتی نگاهش میکنم حس ِ خوب ندارم. بی تفاوتم. گاهی فقط دلم برایش میسوزد و البته گاهی بشدت ازش بدم می‌آید. بیشتر ترجیح میدهم گورش را از جلوی چشمم گم کند و نباشد. حضورش موج منفی دارد برایم. اگرچه این روزها خیلی بهتر شده‌‌ام، خیلی راحت‌تر و خیلی بی‌تفاوت‌تر، اما با اینحال دقیقا روزهایی که نیست حسهایم بهتر و راحت‌تر است.  

 

نمیدانم. این روزها تنها جسی که دارم رکود است و کسالت‌باری. نه هیجانی، نه چیزی که حذابیت داشته باشد، نه آدم جالبی، نه اتفاقی...هیچ...هیچ...هیچ. خالی و سرد، تند و تند روزها می‌آیند و می‌روند و هر روز صبح علی الطلوع می‌روم سر ِ کار و شب برمی‌گردم و میخوابم و باز این روند تکرار می‌شود.

 

جمعه 2 شهریور ماه سال 1386

 

زن فالگیر بهم گفت ۳ روز تا ۳ هفته دیگه یک خبر خوش از راه دور میگیرم. درست مثل ۳ تا فال حافظی که توی مترو گرفتم و خبر خوشی که توی هر ۳ تاشون تکرار شده بود و من نمیدونم این خبر خوش خبری از جانب توئه یه نه، خبر دیگری است که به مذاقم خوش مینشینه.

امروز دوم شهریوره. ۸ روز دیگه تولد منه و ۱۶ روز دیگه تولد تو. دلم باز برات تنگ شده. اما راستش را بگم. وجود آرمان باعث میشه همه ناراحتیهایی که با تو داشتم باز یادم بیافته. و این میشه که علیرغم دلتنگی ها فکر میکنم که بدرد هم نمیخوریم. منطقی که میشم مدام و مدام و مدام بی هیچ نقطه سیاهی به این نتیجه میرسم که رابطه مان اشتباه محض است. اما وقتی شعله احساساتم بالا میزند، وقتی تنها میشم، وقتی کسی نیست که دوستش داشته باشم و یا حتی ازد ستها و نگاه و آغوشش بوی دوست داشتن را حس کنم یاد تو ملکه ذهنم میشه. بزرگ و پررنگ و پرغرور میایی و میشینی تو تمام ذهن و خاطراتم و دلم پر میکشه سمتت و فکر میکنم اگه بودی چطور بود؟ اگه بودی و خوب بودی چطور میشد. قطعا هیچکدوم از این اتفاقهایی که این روزها سر کار برام افتاد پیش نمیومد. چون تو بودی و لزومی نبود برای پرکردن جای خالیت خیره بشم به آدمی با حذاقل شباهتهای ظاهری به تو و خوب... نیمی شباهتهای اخلاقی! اگرچه بنظرم تو اصلا هرزه نبودی و این هرزه نبودنت برام عجیب مهم بود و یا این روزها میفهمم که چقدر مهمه. آرمان جزء هرزه ترین پسرهاییه که دیدم. گرچه که ظاهر مظلوم و آرومش چیزی رو نشون نمیده از بس که این پسر سیاستمدار و محافظه کاره اما وقتی رابطه ات با یکی صمیمی تر و نزدیکتر میشه خیلی چیزها از اخلاق و رفتارش دستت میاد که بقیه نمیدونن. خود واقعیش رو بهتر میتونی ببینی.

خسته شدم عزیزم. از نبودنت که یکجور عذابه و حتی از فکر بودنت که عذابهای دیگه ای رو خواهد داشت. راه دور... راه دور...راه دور! گیرم هم که برگردی و زنگ بزنی و باشی..اینهمه فاصله را با چی قراره پرکنیم؟ ندیدن ها رو...تلفنی حرف نزدنها رو. اینکه باز نیستی و آغوش و حضوری هم نیست. و بدتر قضیه اینه که فکر میکنم برای من و تو آینده ای هم نیست....باور کن که نیست.

خدایا! میشه تکه گمشده روحم رو، هرکسی که هست، بزاری سر راهم؟ میشه اون خبر خوشی که قراره بگیرم حضور یک آدم مطمئن توی زندگیم باشه؟ میشه؟

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386

 

برای خودم سواله که بدونم من از آرمان بخاطر شباهتهاش با تو خوشم میاد یا اینکه از خودش خوشم اومده. میخوام بدونم اصلا ازش خوشم میاد یا اینکه توهم زدم....فقط فکر میکنم که خوشم میاد. بهانه است. برای تخلیه...برای اذیت کردن...برای نمیدونم!

الان گیج خوابم. دارم با آرمان اس ام اس بازی میکنم. بدجنسه...خیلی زیاد بدجنسه.. دم لای تله نمیده. هووووم

 

دلم برات نمیدونم تنگ شده یا نه. نمیدونم هنوز میخوامت یا نه. نمیدونم اگه یک روز بیایی حوصله دارم باهات باشم..باهات مدارا کنم یا نه. این روزها اصلا حسم رو نمیفهمم. گیجم. تفکیک احساساتم سخت شده. خودم که نتونم بفهمم کی میخواد بفهمه؟

ولی الان دوست داشتم با آرمان بودم. اگرچه تلفنی حرف زدنمان به چند دقیقه نرسیده به دلخوری میکشه. ولی دوست داشتم میحرفیدیم آروم. یا نه... دوست داشتم با تو میحرفیدم. مثل اون شبها که مهربون شده بودیم. بوسهای یواشکی کوچولو میکردیم از پشت تلفن.

میدونی تولدم ۱۵ روز دیگست. میدونم که زنگ نمیزنی بهم. اما بازم نمیدونم چرا فکر میکنم که میزنی. یا امیدوام. این بهتره... امیدوارم که زنگ بزنی.  فکر میکنی اگه زنگ بزنی چی میشه؟ من اینطوری عاشقونه باهات برخورد میکنم؟ سرد و بیروح برخورد میکنم؟ راستش این رو هم نمیدونم.

 

جمعه 12 مرداد ماه سال 1386

 

این کار جدید از من انرژی میگیرد اساسی. بدیش این است که هرموقع حس نوشتن می آید نمیتوانم بدو بدو بیایم و بنویسم. شبها هم که وقتی برمیگردم خانه دیگر حسی نمانده برای حرف زدن . هرچههست خستگی ست و خواب آلودگی.

الان هربار که به فردا فکر میکنم یکهو دلم میریزد. اینکه باید در برابر این دو موجود چه رفتاری پیش بگیرم و چکار بکنم. اینکه اصلا فردا چه خبر هست. چه میشود...چه نمیشود.

خوابم می آید.

پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386

 

تقریبا ۱۰ روزه که رفتم سر کار جدید. ۱۰ روزی که مثل برق و باد گذشت. فکر میکردم این روزها خیلی بهم سخت بگذره. روزهای اول و آشنا نبودن... اما خیلی زود گذشت.

امروز اما حس بدی دارم. نمیدونم چرا از ظهر بعد از اینکه همزاد موضوع ترشیدگی و بقیه چیز شعراشو پیش کشید یکهو حالم بد شد.

 

الان نوشتنم نمیاد. باید بیام مفصل بنویسم. نمیدونم چرا انقدر خرم من. خدایا یکیو از تو آسمون بنداز توی دامن من.... کار دست خودم میدماااااا

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386

 

گفتنش آسان است اما هرچقدر با خودم کلنجار میروم آرام نمیشوم. امروز بعد از ظهر اگرچه بعد از مدتها با صدای بلند قهقهه زدم و خندیدم اما حالا باز بغض کرده ام و چشمهایم غرق اشک شده. نمیدانم چه مرگم شده. درونم ناآرام است و نمیتوانم خودم را به آرامش برسانم. با تلنگری همه چیز بهم میریزد و میزنم زیر گریه. البته این چند روز واقعا گریه نکرده ام و خلاصه شده در دو سه قطره اشکی که چکیده و بعد جلویش را گرفته ام.

نمیفهمم واقعا اینهمه بی تابی مربوط به این عوض شدن محیط و محل کارم است یا چیزی در آن پشت ها...همانجاهایی که من نمیبینم و نمیفهمم دارد اتفاق می افتد و اثر و انرژیش را میفرستد به سمتم.

امروز یکهو با خواندن یک نوشته یاد باباجون افتادم و باز وسط کار بغضم ترکید. بیچاره. یک ماه دیگر سالگرد فوتش است. باورت میشود؟ یکسال گذشت. عجیب آن صحنه حال بد شدنش را وقتی جمع شده بودیم خانه شان تا فردایش برویم مراسم چهل آن یکی باباجون جلوی چشمم دارم. همان صحنه که خوووردم کرد. ولو شدم گوشه اتاق و زار زدم. ضعیف و شکسته.

 

من باید تمرکز کنم و آرام بگیرم. نباید فکر کنم اتفاق بدی در راه هست. باید آنقدر مثبت فکر کنم و انرژی بدهم که اگر چیزی هم قرار است پیش بیاید راهش را بگیرد و گم شود و برود.

 

 

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386

 

امروز را بی فکر تو سپری کردم. انقدر بغض داشتم که ترجیح دادم به تو فکر نکنم. یادآوریت در لحظات ناراحتیو و بغض و اندوه را نمیخواهم. نشدید میکند ناراحتیم را. دوست دارم در حالت سرخوشی و شادیم به تو فکر کنم که انرژی خوب برایت بفرستم.

راستش را بخواهی... امشب حوصله ندارم.

راست ترش را بخواهی حوصله ندارم که به تو فکر کنم. دلم میخواهدت ها...شک نکن. اما حوصله رویابافی ندارم.

شبت بخیر

دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

 

از دیشب عمیقاً به این نتیجه رسیده ام که برمیگردی. البته میدانم... میدانم. تو نرفته ای که برگردی، این من بودم که رفتم. من بودم که طاقت نیاوردم و زدم همه کاسه و کوزه مان را بهم ریختم و بعد هم بار و بندیل و اسبابم را جمع کردم و آمدم تهران و دوری و جداییمان شروع شد. بله... این من بودم که رفتم. اما منظورم از برگشتن چیز دیگری است. اطمینان به دوباره با هم بودن است. نمیدانم این اطمینان و یقین از کجا آمده و اینطور جا خوش کرده در لایه های درونیم اما خوب به هرحال هست. از دیروز هست و مدام رجوع میکنم بهش و میبینم هست و لبخندی از ته ِ ته دلم میزنم. لبخندهایم را حس میکنی و همینطور نجوای درونم را که بسویت میفرستم. اسمت را که صدا میکنم حتی، میشنوی، میدانم.

در لحظات بیکاریم، وقتهایی که حال و حوصله اش را دارم چشمهایم را میبندم و تجسمت میکنم که با منی. برعکس تمام این مدت که همیشه در حال دعوا و مرافعه تصورت میکنم حالا خودم و تو را در یک حالت فوق العاده آرام و ریلکس کنار هم تصورمیکنم. حتی حس دوست داشتن بینمان را هم تصور میکنم. حسش مثل همان شبی است که نزدیک روزهای آخر رابطه مان داشتیم...همان شب که دیروقت شب داشتی برم میگرداندی خانه و از همه وجودت انرژی مثبت و خوب حس میکردم که بسویم میفرستی. تصورش میکنم... حتی حس را و سخت هست اما می ارزد. لذت دارد. تصور میکنم و بعد همه آن حسهای خوب را روانه میکنم سمت تو با آن فرسنگها فاصله ات.... میدانم که ته دلت میفهمیش. میدانم که میگیری انرژیم را، ان حس دوست داشتنم را... میدانم...

اگر بدانی چقدر دلم برای صدا زدن اسمت تنگ شده... من به تو نیاز دارم، تو به من.

حسم کن عزیزم... حسم کن... برایم دلتنگی کن... خاطره هایم را مرور کن. بیاد بیاور که این روزها چقدر هرروز می آمدی به دیدنم. بیاد بیاور این روزها انرژی میگذاشتی برای تصاحب کردنم و باز بخواه که تصاحبم کنی. همانقدر که من میخواهم داشته باشمت.

 

شنبه 16 تیر ماه سال 1386

 

تازگیها یک حالت جدیدی پیدا کرده ام. گرسنه ام هست و انگار تا خرخره ام پر است. یک چیزی شبیه بغض اما بغض عقیم... از آنها که فقط سنگینی و سفتی دارند توی گلوی آدم....

باز پریود شده ام و باز زده ام توی مد دپرسی... فقط دلم میخواهد زار بزنم که اشکم هم نمیاد حتی...

 

-----------

ببین ... با خودم که تعارف ندارم. هیچکس دیگری هم که غیر از من اینجا را نمیخواند پس راحتم. میتوانم دروغ نگویم. رک باشم. دلم برایت تنگگگگگگگگ شده ... خیلی تنگ... خیلی خیلی تنگ. نمیدانم شاید مربوط به حس و حال دوران پریودم باشد... اما عجیب دلم میخواهدت. آنقدر زیاد که دلم میخواست این اسمس روز شانس را برایت بفرستم که مثلا دستم لغزیده و اشتباهی فرستادم. بعد گفتم آخه دختر مگر خلی! یا او نفهم است که بعد از یکسال و اندی چطور حالا دستت لغزیده و اشتباه فرستادی؟ اوووووف.. که وقتی آرشیو ۸۴ را خواندم و دیدم چنین روزهایی اولین روزهایی بوده که دوستت داشته ام چقدر دلم باز خواستت. دلم باز خواست که بودی... کنارت مینشستم و برایت ژست میگرفتم همانطور که تو برایم میگرفتی. باور کن این سوال به بزرگترین علامت سوال برایم تبدیل شده: دوستم داشتی؟ دوستم داری؟ اینکه آمدی و زنگ زدی برای دیدن هم، آن بهانه قبلی( از نظر من بهانه) که سهیلا رید به همه اش چی؟ اینها بهانه بود برای دوباره دیدن و دوباره ارتباط داشتن یا اینکه من دچار سوء تفاهم دشه ام و توهم زده ام؟ چقدر دلم میخواهد دلت برایم تنگ شده باشد. اگر چه اعترافش سخت است اما بعد از اینهمه مدت هنوز تو و خاطراتت در ذهنم خیلی پررنگ نشسته اید. پررنگ تر از هر آدم دیگری... هر کس دیگری که آمده و رفته. با من بی آنکه بفهمم چکار کردی تو.... که نتوانستم هنوز از یاد ببرمت. نه خوبیهایت را و نه اذیت هایت را... گاهی اینطرفیم و گاهی آنطرفی. گاهی متنفر، گاهی سودازده و عاشق.

باور کن از دیشب ۲۰۰ بار مرور کرده ام که آمده ام... رفته ایم همان جای همیشگیمان و نشسته ایم به حرف زدن. بارها حتی بوسیدمت...در اوج دلخوری. دلم میخواهد وقتی می آیم و اگر هنور تصمیم داشتم که با هم حرف بزنیم مثل سابق بلمم میان بازوهایت، توی آغوشت و حرف بزنیم. اینطوری آرام ترم... راحت ترم. در مقابلت گارد نمیگیرم.

دلم تنگ شده، دلم تنگ شده. کاش انقدر منطقی نبودم...انقدر حسابگر نبودم. همین حالا تلفن را برمیداشتم و زنگ میزدم بهت و میگفتم که دلم برایت تنگ شده. میگفتم که دوستت دارم یا لااقل فکر میکنم که دارم. زنگ میزدم و میگفتم که میخواهم با من باشی... مال من باشی. کنارم باشی. زنگ میزدم و میگفتم دلم هوایت را کرده. هوای خودت... نگاهت... حرف زدنت..دستهایت.. بوسه هایت... حتی قیافه گرفتنهایت.

اما میدانی و میدانم که منطقیم. که نمیگذارم احساسات افسارم را بدست بگیرد... که یک دلتنگی لجظه ای و ساده از آنها که بارها و بارها پیش آمده مرا در مقابلت ذلیل کند. غرورم مهمتر است از تو، از اینهمه دلتنگی و وابستگی... کاش نبود؟ نمیدانم. کاش تو هم انقدر مغرور و خودخواه نبودی. اگر ذره ای با من راه آمده بودی هیچکدام از این اتفاقات نمی افتاد جانم. اگر ذره ای به این باور رسانده بودیم که دوستم داری، که برایت مهمم، که مضحکه دوستانت و مخصوصا آن صورت اسبی گند نیستم حالا هنوز هم من تو را داشتم و هم تو مرا. اگر آن شب کذایی آنطور بیرحمانه لگدمالم نمیکردی و این ترس را از خودت نمی انداختی به جانم شاید من پا پیش گذاشته بودم تا حالا...

 

جمعه 15 تیر ماه سال 1386

 

خوشم می آیدها که برای خودم دغدغه فکر درست کنم. مشششکل دارم اصلا انگار. از ظهر که برای خودم راحت ولو شده بودم و با شکم تا خرخره پر کتاب میخواندم فکرش آمد توی سرم و کرمش افتاد به جانم.

دلم میخواهد زنگ بزنم بهش. زنگ بزنمو همه این حرفها را بریزم بیرون. راستش را بخواهی بیشتر دلم میخواهد رو در رو بنشینیم یک جای دنج و ساکت و حرفهایمان را بزنیم. تا همین امروز و تا همین چند ساعت پیش هیچ بار و مطلقا هیچ بار فکر نکردم که خوب...شاید منهم توی این رابطه اشکالاتی داشته ام. از کجا که همینقدر که من دلخور و شاکیم و صدای داد و هوارم به آسمان بلند است او هم اینطور نباشد. منکه نمیدانم ممکن است چند بار ناراحتش کرده باشم..بی دلیل بوده؟ باشد... به هرحال بود. مگه آن روز که توی چت با زهرا بحث دلخوریهایمان را پیش کشیدم فکر میکردم که او هم انقدر از من ناراحتی داشته باشد؟ یکطرفه رفته بودم قاضی و برای خودم بریده بودم و دوخته بودم. اینهم همان است.. مگر آدمها چقدر فرق دارند. حالا هرچقدر فرق، روابطشان که تقریبا یکسان است. یادم نرفته که سر تماسی که برای آن درس لعنتی تابستان دو سال پیش گرفتم و حرفی که زد: مگه کار داشته باشی که زنگ بزنی.

اوکی..درست که بعد از آن اصلا شکل و نوع رابطه عوض شد. حرفی هم ندارم که زیاد اذیتم کرده. حرفی هم ندارم که منهم تا توانستم سعی کردم تلافی کنم و بچزانمش.  باید حرف بزنیم. دلم نمیخواهد سالهای سال گیر این رابطه و حرف و حدیثش باشم. اما تلفنی نه... از یک طرف میگویم تلفنی نه و از یک طرف کرمش خفتم کرده و نگهداشتن خودم سخت است. و از طرف دیگر فکر میکنم اگر بخواهم صبر کنم تا موقعی که میروم آنجا، زمان زیادی میبرد و احتمالا تا آن موقع صد جور دیگر نظر عوض کرده ام. نمیدانم... یعنی باز هم صبر؟

 

چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386

 

از صبح تا همین چند لحظه پیش خوب بودم. یعنی انقدر غرق کار بودم که چیزی را نفهمم و حس نکنم. اما همینکه پایم را توی این محیط مسخره کار میگذارم یکهو انگار زیر و رو میشوم. باز الان الکی یکم دپرس شدم. اما فقط یکم.

یا شایدم خودم کرمم میاد که فکر کنم دپرس شدم. هرکی ندونه خودم که خوب میدونم که یک مرضی دارم علاج ناشدنی به اسم کرررررررررم... که هربار در زمینه ای این موجود به جونم میافته مدتها زمان میبره تا فروکش کنه... یا اینکه بالاخره باید یکجوری تخلیه اش کنم که اغلب به پشیمانی از نوع مفرط دچار میشم.

همین....

سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

رفتار پویا ناراحتم میکند... یعنی میفهمم که عمدا جوری رفتار میکند که ناراحت شوم. به تخمم. اگر هم اپسیلونی تصمیم داشتم که بهش پی ام بدم و باز حرف بزنیم و یا اینکه حتی با عکس العمل هام وادارش کنم با پی ام دادن، حالا دیگر به کونم هم حسابش نمیکنم. برود بمیرد با اون کون و کپل گنده و زشتش. نمیدانم چرا از همه جای هیکلش این کون و کپل گنده و بیریختش حسابی عقم را برمی انگیزد.

مدام میرود و می آید و عمدا توجهش را داده سمت شانی. مثلا که من حسودیم بشود لابد و فکر کنم واییییی... مرتیکه از دستم رفت 

به محضی شروع به نوشتن میکنم کل ماجرا بنظرم احمقانه و خنده دار می آید. اما رفت و آمدش دقم میدهد. خوب حقم هم هست. بیخود برای نزدیک شدنش راه را باز گذاشتم. نمیدانم چرا در این موارد آدم نمیشوم. همه کارها و راههایی که میدانم غلط است را دوباره و چندباره میروم تا باز سرم تقققققققق بخورد به دیواری، سنگی، جوبی.

ناراحتی؟ به درک... بکش. تا تو باشی الکی در باغ سبز به هر آشغال کله ای نشان ندهی.

 

سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

 

دوشنبه 11 تیر 1386
مامان...۱

باز عصبی شدم... باز زده به سرم. باز آستانه تحملم رسیده به صفر. مدام دوست دارم گیر بدهم به همه کس. گیر نه... اصلا دلم نمیخواهد حرف بزنم یا گوش بدهم به چیزهایی که بقیه میگویند. بغض دارم. بغضی عقیم. نمیشکند. دلم میخواهد زار زار گریه کنم تا به هق هق بیافتم و خالی شود این کیسه قلنبه شده درون سینه ام... آرام بگیرم. از این سگیت در بیایم.

این مامان هم که مدام روی اعصاب آدم اسکیت میکند انگار. کار هم که تا دلت بخواهد. نمیدانم واقعا فکر میکند من از صبح تا شب سر کار میخورم و میخوابم؟ یا ملت ماساژم میدهند؟ منهم خسته میشوم بخدا... ذله میشوم حتی... سر و کله زدن با یک مشت الاغ و احمق اصلا کار ساده ای نیست. انقدر برمیدارد برای خودش کار میتراشد که بیا و ببین و دهن آدم را هم بعدش به گا میدهد انقدر که ریز به ریز تعریف میکند همه کارهایش را و باز از اول دوره شان میکند.

یعنی من چجوری باید بهش بفهمانم آن چیزی که بیشتر توی خانه نیاز داریم نه اینهمه کار بیهوده کردن و بعد غرزدن و منت گذاشتن است. که آسایش و آرامش است. هی کار میکند و بعد غش میکند و میافتد روی دست آدم و بعد خر بیار و باقالی بار کن. چه گیری کردیم هااااااااا

ول نمیکند این مدل زندگی کوفتی را...باباجان به درک که کوفت و زهرمار خراب میشود. به درک که فلان چیز گران میشود اگر نخری. به درک که آبلیمو از بیرون بگیریم و خانگی نباشد. بیا یکذره به فکر خودت باش. نه انقدر رس خودت را بکش و اعصاب خودت را بهم بریز نه ما را.

بخدا نمیدانم چه گهی باید بخورم.


 
یکشنبه 10 تیر 1386
سر و کله زدن با یک هرزه

 

امروز از صبح با ناراحتی بیدار شدم. نارحتی نه...خسته خسته بودم. اصلا حوصله سرکار آمدن و سر و کله زدن با ملت را نداشتم. اما خوب.... آمدم.

از صبح هم هدفون را گذاشته ام توی گوشم و در حین کار آهنگ گوش میدم. گاهی زمزمه هم میکنم. جواب ملت را هم زوری و از سر اجبار میدم. الان هم آمدم این گوشه دنج که فعلا برای خودم است و احدی از آن خبر ندارد غر بزنم، حرف بزنم تا شاید کمی حال و روزم متفاوت بشود. اینجور که میشوم انگار همه ملت اره و تیشه برداشته اند و روی اعصاب من میکوبند. انگار که همه دشمنند. دوست دارم یکی یکیشان را خفه کنم و بکشم. نه...کشتن نه... فقط بزنمشان.

این پویا هم که روی اعصابم عجیب راه میرود. هی زر میزنه فقط. مرتیکه هرزه گه... کون گنده اش رو لم داده روی صندلی و اراجیف تحویلم میده...واقعا فکر کرده الان من از زور عاشقی دارم براش بال بال میزنم. یا فکر کرده من یک دختره چشم و گوش بسته و هیچ چیز ندیده ام که تا حالا کسی توی عمرم نه بهم ابراز علاقه کرده و نه توجه نشان داده و حالا با دو کلمه حرف ناحسابیش دارم از ذوق میمیرم.

عجب!!!! جالب شدها.... همین که من گفتم فکر کرده من چشم و گوش بسته و هیچ چیز ندیده ام، پی ام داد: پسر ندیده یعنی از کجا فهمید من پسر ندیده ام...هان، هان، هان؟

حالم بهتر شد....


 
یکشنبه 10 تیر 1386
یاد آوری

 

عصرهای گرم و تب زده تابستان عجیب تو را به یادم می آورد. این روزها مخصوصا زیاد بخاطرم می آیی باز. در فاصله یک پلک زدن ساده میبینمت. در فاصله یک باز و بسته شدن چشم آن خیابان نیمه تاریک را میبینم و خودم را، و تو را. خودم را پیاده و در حال قدم زدن و شیطنت با دوستانم و تو سوار بر ماشین و با آن اخم همیشگی چهره ات و پشت فرمان، یا کنار دست در حالیکه بیرون را می پایی... و مرا... و تخس بازیهایم را میبینی و سری تکان میدهی و میروی. گاهی لبخندی هم حواله ام میکنی. دلتنگت شده ام. نه که دلتنگ تو... دلتنگ اویی که لبریزم میکرد از احساساتی متناقض و عجیب. گاهی دوست داشتن...گاهی شعف و شور... گاهی غم و ناراحتی.. و گاهی تنفر و عصیان زدگی.

حواسم رفت پی گوش دادن این آهنگ. غم خاصی دارد. تو را بیشتر به یادم می آورد. میدانی... خیلی دلم میخواهد بدانم بعد از این یکسال و اندی که از اتمام رابطه مان گذشته تو درباره ام چه فکر میکنی؟ هم روزهای اول... هم حالا. دلت برایم تنگ میشود؟ برای خودم، شیطنتهایم، اذیتهایم، لج کردنهایم، بوسه ها و آغوشم. برای بیرون رفتنهایمان، خنده هایمان، کل کل کردنها. اصلا یادی میکنی... البته! میدانم که یاد میکنی... خوبی و بدیش را میگویم. خیلی دلم میخواهد بدانم تو هم شده آدمهای مختلف را با من مقایسه کنی؟ شده فکر کنی اشتباه کرده ای از اینهمه اذیت و آزار من؟ آیا کسی جایگزینم شده یا نه؟ اگر شده آیا برایش از من حرف میزنی؟ آیا ابراز پشیمانی میکنی که اذیتم کرده ای و چزانده ای مرا؟ برای او هم در حالیکه سرش روی پایت است، یا سر تو روی سینه اش از نفر قبلی حرف میزنی؟ همانقدر داغ و طوفانی میبوسیش؟ دلت برای بوسه هایم تنگ نشده؟ برای نوازش موهایم؟ برای کنار هم دراز کشیدنهایمان

چشمهایم لبریز اشک شد... توی محل کار... احمق!

 


 
پنجشنبه 7 تیر 1386
اولین سخن!

 

یعنی من اینجا خواهم نوشت؟ یا نه.... باز شده برای ارضای حس کنجکاوی؟