آمدم دیسکانکت شوم که یکهو میل نوشتن توی وجودم جوشید و آمد بالا...شدید شدید. اما تا این صفحه کوفتی جان کند و باز شد حسم انگار از بین رفت. به همان سرعتی که آمد بار و بندیلش را جمع کرد و رفت. حتی یادم نیست در مورد چی میخواستم بنویسم.
یعنی راستش راب خواهی یادم هست. درباره آرمان بود. میخواستم حسهایم را بنویسم و تجزیه و تحلیلشان کنم. تازگیها حس میکنم که خودم را گول میزنم. خودم را گول میزنم و این بدترین کاریست که یک نفر میتواند با خودش بکند.
امروز وقتی بعد از آن دلخوری دوباره و همیگی آمدم پایین و سرم روی میز بود و با لی لی حرف میزدم و میپرسیدم: چطور میشود حساسیتت را به یک آدم کم کنی و اینکه اصلا چطور میشود روی یک نفر انقدر حساس باشی؟ وقتی جوابمر داد: شاید خیلی دوستش داری! دلم هری ریخت پایین. از تکرار تجربه تلخی که با تو داشتم میترسم عزیزم. بخصوص که میدانم این آدم، آدم دوست داشته شدن نیست. آدم مطمئنی برای حسهای من نیست. از دروغ گفتن به خود و گول زدن خود که بگذریم بیشتر فکر میکنم مشکلم با خودم این است که خودم را نمیشناسم. نمیفهمم.... نمیتوانم خودم را تجزیه و تحلیل کنم و این بدترین حالتیست که میتواند وجود داشته باشد.
اوکی. من از آرمان خوشم می آید...قبول! اما حقیقت این است که من از آرمانی خوشم می آید که توی ذهنم وجود دارد و نه این آدمی که میبینم و در واقعیت وجود دارد. نه این آرمان با این اخلاق و طرز تفکر. امروز وقتی جون پرسید آرمان داره با دوست دخترش تلفنی حرف میزنه؟ و درست وقتی بعد از اینکه من گفتم نه، با هیجان و برق شیطنتی که توی چشمهاش بود پرسید: ویچ وان؟ ویچ وان مستر جون؟ این اکباتان/ پاسداران/ و... جای سومی که به زمزمه گفت و نفهمیدم رسما دلم میخواست بگوبم تویسرش. شاید هم سر همین شد که چند دقیقه بعد باز تند حرف زدم. البته که او هم به شدت چس و ننر و مسخره و مزخرف هست اما خوب...شاید او هم راجع به من ذهنیت هایی دارد. درون آدمها را که نمیتوانی ببینی.
برایم جالب است. مما نه با هم کنار می آییم. نه از هم میگذریم. وقتی میبیند من ناراحت و عصبانیم می آید جلو و حرف میزند. هوایم را دارد. بهانه تراشی میکند برای بالا رفتن من. از آنطرف جوری رفتار میکند که انگار دشمن هزار ساله اش هستم. منهم همینطور. از این طرف برایش میوه نصف میکنم و مواظبش هستم. از آنطرف میخواهم سر به تنش نباشد و عقم میگیرد ازش. قاط زده ام. هر دومان متناقضیم. شبیه شبیه هم. بنظرم هیچوقت هیچ آدمی را اینطور شبیه به خودم ندیده ام. شاید هم به همین دلیل ساده است که نقاط ضعفمان یکیست و خوب میتوانیم همدیگر را برنجانیم.
با اینحال من میدانم که این آدم، آدم ِ من نیست. این آدم مرد ِ من نیستو من مرد ِ هرزه نمیخواهم. این حس ِ مالکیت و انحصار طلبیم را نمیتوانم با آدمی اینچنین ارضا کنم. مدام باید هول و ولا داشته باشم. تو هرچقدر هم که مزخرف بودی عجیب بهت اعتماد و اطمینانداشتم. مطمئن بودم اگر این آغوض گشوده میشود فقط برای من هست و نه هیچکس دیگر. اگر پای ِ تلفن میبوسیم فقط مختص من اینکار را میکنی و نه بر اساس یک عادت با همه آدمهایی که می آیند و میروند. جز آن یکشب که شاخکهایم بد تکان خورد و آخر هم نفهمیدم تو آنشب را با کسی بودی یا نه، هیچوقت دیگر حس عدم اطمینان نداشتم. همیشه مطمئن بودم اگر هستی فقط با منی. اگرچه من فقط با تو نبودم.
باز میبینی. مخاطب این وبلاگ تو شده ای. نمیخواهم ازت اسم ببرم. کسی را هم که ندارم. خودت هم که نیستی. بگذار فکر کنم و دلم خوش باشد که میتوانم انقدر راحت با تو حرف بزنم و دردو دل کنم. اگرچه هیچ پاسخی نخواهم گرفت.
راستی اگر ایمیلت را داشتم هم بد نبودها...یا اگر اهل اینترنت بودی. چه احساسی پیدا میکردی اگر آدرس وبلاگم را برایت میفرستادم؟ هان؟ شوکه میشدی؟
یادت هست که گفتی آن دوست دختر قبلیت که آنهمه دوستت داشت میخواهد یک کتاب از تو بنویسد. همه آزار و اذیت هایت؟ اینهم همان است دیگر. میبینی چقدر مشهورت کرده ام؟ اینهمه آدم توی این دنیای مجازی خواندنت و به عاقبتت، عاقبتمان، وضعین و شرایطت علاقه مند شدند. بزرگت کردم. سر و شکل و پر و بالت دادم. آنقدری نبودی که گفتم. اما اقنرد گفتم که خودم هم باورم شد.
حالا شده حکایت این آرمان ت خ م ی. آنقدر به پر و پای احساسم میپیچم، آنقدر به پر و پای کارها و رفتارش میپیچم تا چیزی که اصلا بزرگ نیست هی بزرگ و بزرگتر بشود. آنقدر که باز درسته بیافتم تویش و هی دست و پاهای مذبوحانه بزنم برای بیرون آمدن. میدانم که باید چشمم را برویش ببندم و بیخیالش بشوم. نباید توقعاتی که از تو داشتم، حسی که از تو داشتم و میگرفتم را در وجود این آدم جستجو کنم که میکنم بیخیل هم نمیشوم. میدانم که نباید اینکار را بکنم و باز تکرار و تکرا و تکرار امیدهای واهی و پوچ و الکی و خود گول زدنهای بی پایان.
احمقم دیگر. احمق که شاخ و دم ندارد.